تبليغاتX
دوستان رباتیک 86
دوستان رباتیک 86

درباره وب سایت ما

تاری کوچک از خانه سست عنکبوت را برگزیدیم تا بر آن بنشینیم و خاطرات خویش بر تن آن حکاکی کنیم.گاهی با هم درد دل کنیم و گاهی گپ و گفت.باشد که تا هستیم گرد یک شعله بنشینیم و بعد مسافت را در قربت قلب های خویش محو کنیم.لمحه ای به تماشای علم ناقص بنی آدم بگذرانیم و بدانیم چیزی بدست نیاورده ایم که بر آن غره شویم.
ما نمانیم و عکس ما ماند...

پيوندهاي روزانه

آمار و امكانات

اضافه كردن به علاقمندي ها
خانگي سازي
ذخيره صفحه

قالب ساز




همین الآن یه ایمیل برام اود خیلی باهاش حال کردم گفتم بزارم شما هم حال کنین

فقط مواظب باشین حالی به حولی نشین که به مشکل بر میخورین

یه زحمت بکشین برین ادامه مطلب

اینجا هم کم کم داره Steam out شروع میشه و دیگه کاری نمیشه کرد


ارسال شده توسط علی خضری در تاريخ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 در ساعت 12:10 |


هرچند از نوروز 40 روزی گذشته ولی من این مطلب را تازه دیدم

به هرحال خوندش خالی از لطف نیست

منبع:http://kheradban.blogfa.com/  خردبان


ارسال شده توسط محسن ضیاالدینی در تاريخ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 در ساعت 14:14 |


چند دوست دوران دانشجويي كه پس از فارغ التحصيلي هر يك شغل هاي مختلفي داشتند و در كار و زندگي خود نيز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان ديداري تازه كنند. آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بيشتر حرف هايشان هم شكايت از زندگي بود. استادشان در حين صحبت آنها قهوه آماده مي كرد. او قهوه جوش را روي ميز گذاشت و از دانشجوها خواست كه براي خود قهوه بريزند.

روي ميز ليوان هاي متفاوتي قرار داشت;شيشه اي، پلاستيكي، چيني، بلور و ليوان هاي ديگر. وقتي همه دانشجوها قهوه هايشان را ريخته بودند و هر يك ليواني در دست داشت، استاد مثل هميشه آرام و با مهرباني گفت:بچه ها، ببينيد;همه شما ليوان هاي ظريف و زيبا را انتخاب كرديد و الان فقط ليوان هاي زمخت و ارزانقيمت روي ميز مانده اند.

دانشجوها كه از حرف هاي استاد شگفت زده شده بودند، ساكت بودند و استاد حرف هايش را به اين ترتيب ادامه داد:«در حقيقت، چيزي كه شما واقعا مي خواستيد قهوه بود و نه ليوان. اما ليوان هاي زيبا را انتخاب كرديد و در عين حال نگاه تان به ليوان هاي ديگران هم بود. زندگي هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جايگاه اجتماعي ظرف آن است. اين ظرف ها زندگي را تزيين مي كنند اما كيفيت آن راتغيير نخواهند داد.

البته ليوان هاي متفاوت در علاقه شما به نوشيدن قهوه تاثير خواهند گذاشت، اما اگر بيشتر توجه تان به ليوان باشد و چيزهاي با ارزشي مانند كيفيت قهوه را فراموش كنيد و از بوي آن لذت نبريد، معني واقعي نوشيدن قهوه را هم از دست خواهيد داد. پس، از حالا به بعد تلاش كنيد نگاه تان را از ليوان برداريد و در حاليكه چشم هايتان را بسته ايد، از نوشيدن قهوه لذت ببريد.


ارسال شده توسط محمود در تاريخ جمعه 8 اردیبهشت1391 در ساعت 18:5 |


توی تربت کم آدمی پیدا میشه که از افغانی ها خوشش بیاد این هم بخاطر خاطرات بدی هست که از این ملت داریم که این واقعیت رو میتونید تو این ببینید که هیچ کارگر افغانی توی تربت کار نمیکنه یعنی بهش کار نمیدن

ولی با خوندن یه شعر نظر من درباره این قوم عوض شد گفتم شاید شما هم دوست داشته باشید بخونید

پس به ادامه مطلب برید


ارسال شده توسط علی خضری در تاريخ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 در ساعت 9:34 |


نگین سیاسیه به خدا نیست شهدا سیاسی نیستن شهدا نرفتن که ما فقط ازشون استفاده کنیم شهدا با غیرت بودن نمی دونم من و شما یا بقیه این غیرت رو داریم که وقتی کلاه خود شهدا رو کف خیابون های بغداد می بینم به رگ غیرتمون بر بخوره خداییش من که هر لحظه می بینم حالم بدتر میشه خدا.......فقط حسین و فاطمه مظلوم نیستن به خدا جونای ۱۵ ساله ی ایرانی ام مظلومن اونایی که برا ما مردن ولی امروز کلاهشون زیر پای اعراب بی غیرت...، نمی دونم غیرت ما ایرانیا کجاست

بای ذنب قتلت

کلاه خود سربازان شهید ایرانی همچنان در کف خیابان های بغداد است
 

شمشیر عربی برفراز کلاه خود ۵۰۰۰شهید مظلوم کاش میمردم و اینو نمی دیدم  ، برادران عرب برادران شیعه، برای حسین آبرو مومن و حتی کافر محترم بود حالا شما هی بگین علی ولی الله ،بخدا شما کار شمر رو میکنین از شمر بدترین چه شیعه تون چه سنی

اینا هم فرزندای فاطمه اند ، خودش انتقامشون رو از ساکتین و ناکثین میگیره

یا علی


ارسال شده توسط محمود در تاريخ چهارشنبه 23 فروردین1391 در ساعت 22:37 |


شیراز ...شاه چراغ...شیرازی هایی که بعد از خواندن نماز از شدت خستگی این کار طاقت فرسا نقش زمین شدن !!!


ارسال شده توسط علی خضری در تاريخ سه شنبه 15 فروردین1391 در ساعت 21:53 |


عبد الله النجدی یکی از مفتیان وهابی در عربستان سعودی در پاسخ به سوالی در باره فوتبال ، حلال بودن آن را مشروط به 14 شرط کرد!


 


سوال: جوانانی که چیزی از تقوا نمی دانند و به وقتشان اهمیتی نمی دهند و می گویند می خواهیم فوتبال بازی کنیم، می پرسند شروط و ضوابط بازی فوتبال چیست تا ما در ورطه تشبّه به کفار و طاغوتیان و دشمنان دین مثل آمریکا و روسیه و.. نیفتیم.


 


جواب: به آنها می گوییم اگر اصرار دارید بازی کنید و وقت خود را بگذرانید، باید شروط و ضوابط ذیر را رعایت کنید:


 


ارسال شده توسط محمود در تاريخ دوشنبه 7 فروردین1391 در ساعت 19:50 |


واقعیتش این ایمیلی که برام اومد رو می خواستم پاک کنم قبل از این که بخونمش گفتم از این چرندیات همیشگی هستش ای لاو یو و تو تو قلب منی و ................

ولی وقتی یه نگاهش کردم و نظر این بچه ها رو خوندم گفتم شاید بد نباشه شما دوستان که این مطلب رو می بینید نظرتون رو درباره ی این مطلب بگید

 

تعدادى از متخصصان اين پرسش را از گروهى از بچه هاى ٤ تا ٨ ساله پرسيدند که: «عشق يعنى چه؟» پاسخ هايى که دريافت شد عميق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اينجا بعضى از اين پاسخ را براى شما می آوريم:



 هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پايش را لاک بزند. بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. اين يعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله)

 وقتى يک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانيد که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بيلى، ٤ ساله)



 


 عشق هنگامى است که يک دختر به صورتش عطر می زند و يک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بيرون می روند و همديگر را بو می کنند. (کارل، ٥ ساله)
 عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می رويد و بيشتر سيب زمينى سرخ کرده هايتان را به يکنفر می دهيد بدون آن که او را وادار کنيد تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کريس، ٦ ساله)

 عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است. (دنى، ٧ ساله)

 عشق هنگامى است که دو نفر هميشه همديگر را می بوسند و وقتى از بوسيدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بيشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اينجورى هستند. (اميلى، ٨ ساله)

 اگر می خواهيد ياد بگيريد که چه جورى عشق بورزيد بايد از دوستى که ازش بدتان می آيد شروع کنيد. (نيکا، ٦ ساله)
(ما به چند ميليون نيکاى ديگر در اين سياره نياز داريم)

 عشق هنگامى است که به يکنفر بگوئيد از پيراهنش خوشتان می آيد و بعد از آن او هر روز آن پيراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)

 عشق شبيه يک پيرزن کوچولو و يک پيرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همديگر را دوست دارند. (تامى، ٦ ساله)

 عشق هنگامى است که مامان بهترين تکه مرغ را به بابا میدهد. (الين، ٥ ساله)

 هنگامى که شما عاشق يک نفر باشيد، مژه هايتان بالا و پائين میرود و ستاره هاى کوچک از بين آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)

 شما نبايد به يکنفر بگوئيد که عاشقش هستيد مگر وقتى که واقعاً منظورتان همين باشد. اما اگر واقعاً منظورتان اين است بايد آن را زياد بگوئيد. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسيکا، ٨ ساله)

و سرانجام ...
برنده ما يک پسر چهارساله بود که پيرمرد همسايه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گريه کردن پيرمرد را ديد، به حياط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسيد به مرد همسايه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هيچى، فقط کمکش کردم که گريه کند"

ارسال شده توسط محمود در تاريخ یکشنبه 6 فروردین1391 در ساعت 11:6 |


امشب دلم برای همتون تنگ شده

برای تک تکتون

خواستم اسم تک تکتونو بیارم اما گفتم نکنه یکی از قلم بیفته

خواستم هرکیو با یه چیزی نام ببرم گفتم نکنه عزیز دلی ناراحت بشه

فقط میگم دلم برای تک تکتون تنگ شده

برای لحظه لحظه ای که بهتون فکر کردم از همون روزی که وارد دانشگاه شدم تا الان که دلتنگم

به یاد روزهای خوش دانشگاه و دوستای گلی که تو این مدت داشتم

و ایام کنکور که روزای خوشی بود


ارسال شده توسط علی خضری در تاريخ دوشنبه 22 اسفند1390 در ساعت 22:58 |



ارسال شده توسط ابوالفضل در تاريخ یکشنبه 21 اسفند1390 در ساعت 17:35 |


Copyright © 2010 JavanSkin | Designed by JavanSkin