X
تبلیغات
دوستان رباتیک 86

دکتر فاتح به عنوان رئیس دانشگاه شاهرود انتخاب شد...

فوقع ما وقع!



تاريخ : سه شنبه بیستم اسفند 1392 | 12:18 | نویسنده : مهران پبروز |

مکالمات مردم ایران در سال 1404 درباره‌ی مهندس و مهندسی:

 

-         ببین یارو، وقتی دو تا کارگر دارن صحبت میکنن، یهو یه مهندس نمیپره وسط حرفشون. ملتفت شدی؟

 

-         چرا ما مهندسا نباید از حقوق شهروندی توی جامعه برخوردار باشیم؟

-         بچه پررو، همین که از کشور نمیندازنتون بیرون، باید خدارو شکر کنین.

 

-         روش جدید این گداها برای گول زدن مردم میدونی چیه؟

-         نه چیه؟

-         خودشونو به شکل مهندس درمیارن که دل مردم به حالشون بسوزه.

 

-         چهار پنج سال بود که ندیده بودمش. راستی چرا اینجوری شده؟ حسابی از ریخت و قیافه افتاده، رنگو روش پریده، حس و حالم نداره.. افسردگی گرفته؟

-         نه کاش افسردگی میگرفت.

-         نکنه خدایی نکرده سرطانی چیزی گرفته؟

-         نه بدتر از این حرفا... مهندسی گرفته!

 

-         مطمئن باشم پای حرفت وایمیسی؟ قول میدی؟

-         قول مردونه، به شرفم قسم از مهندس جماعت کمترم اگه زیرش بزنم.

 

-         این یارو رو ول کن. انگل جامعست!

-         یعنی معتاده؟

-         نه بابا معتاد چیه... مهندسه!

 

-         معلوم نیست اینارو کدوم مهندس بی عرضه‌ی بیسوادی طراحی کرده...

-         هوی!!! درست صحبت کن. اینارو خودم طراحی کردم. مهندسم باباته...

-         چرا فحش ناموس میدی؟ به بابام چیکار داری مرتیکه؟!

 

-         خدا ازت نگذره. ایشاللا به زمین گرم بزنتت به حق علی. ایشاللا خیر از جوونیت نبینی. الهی سیابخت بشی. الهی مهندس بشی...

 

-         باید اینارو قبل از ازدواج میگفتی. با این که قبلا یه نامزد دیگه داشتی بالاخره میشه یه جوری کنار اومد. اما حالا با چه رویی برم به خونوادم بگم شوهرم یه مهندسه... فکر من بدبختو نکردی؟ چطور تونستی با احساسات پاک من اینجوری بازی کنی؟!

 

-         تهران رفتی چیکار میکنی؟

-         دارم مهندسیمو میگیرم مادربزرگ.

-         چی؟ چه غلطی میکنی؟ فکر آبروی مارو نکردی پسریه‌ی وقیح؟! خدایا کاش منو میکشتی، این رسوایی رو نمیدیدم.

 

-         خب بابا، حالا اینقد قضیه رو بزرگش نکن دیگه. بیچاره خلاف شرع کرده؛ مهندسی که نگرفته اینطوری باهاش برخورد میکنی...

 

-         الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، خامنه ای رهبر، مرگ بر ضد ولایت فقیه، مرگ بر آمریکا، مرگ بر انگلیس، مرگ بر مهندسین و کفار، مرگ بر اسرائیل!

 

 



تاريخ : شنبه سوم اسفند 1392 | 21:28 | نویسنده : مهران پبروز |
هاهاهاها پسرم!

خبرهای رسیده از منابع غیر رسمی حاکی از آن است که متاسفانه استاد راهنمای بنده به ریاست دانشگاه شاهرود منصوب شده است!

:(




تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392 | 20:59 | نویسنده : مهران پبروز |

خرِمن از کُرگی دم نداشت

 

مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آندرمانده. مساعدت را ( براي كمك كردن ) دست در دُم خر زده، قُوَت كرد( زور زد). دُم از جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه « تاوان بده»!. مرد به قصدفرار به كوچه‌اي دويد، بن بست  يافت. خود را به خانه‌اي درافگند. زني آنجا كنار حوض خانه چيزي مي‌شست وبار  حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت (سِقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر همآواز  شد. مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي 

نيافت، از بام به كوچه‌اي فروجست كه درآن طبيبي خانه داشت. مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايۀ ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمارفرود  آمد، چنان كه بيمار در جاي بمُرد. «پدر  مُرده» نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست!.  َرد، همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذرسينه به سينه شد و بر زمينش افگند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!. مرد گريزان،به ستوه از اين همه، خود را  به خانۀ قاضي افگند كه «دخيلم» (پناهم ده)؛ مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش فاش ديد، چارۀ رسوايي را در جانبداري از او يافت: و چون از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند. نخست ازيهودي پرسيد. گفت: اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب ميكنم. قاضي گفت : دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست. بايدآن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يك چشم بركند!  و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد!.جوانِ پدر مرده را پيش خواند. گفت: اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص اوآمده‌ام. قاضي گفت: پدرت بيمار بوده است، و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديواربنشانيم و تو بر او فرودآيي، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني!. و جوانك را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديۀ سي دينار جريمۀ شكايت بي‌مورد محكوم كرد!. چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامي جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي مي‌توان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش!. مردك فغان برآورد و با قاضي جدال مي‌كرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به  جانب در دويد. قاضي آواز داد :هي! بايست كه اكنون نوبت توست!. صاحب خر همچنان كه مي‌دوید فرياد كرد: مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني مي‌روم كه شهادت دهندخر  مرا از کره‌گي دُم نبوده است.


برچسب‌ها: بله

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 | 17:28 | نویسنده : محمود |
بعد از یک مکالمه تلفنی:

خدایا، برای خنده هم که شده، این جماعت رو شفا نده!!!



تاريخ : یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 | 23:18 | نویسنده : مهران پبروز |
یه ضرب المثل معروف سیسیلی(جنوب ایتالیایی) که بیشتر بین مافیاییها کاربرد داره هست که میگه: "اعتماد کردن خوبه ولی اعتماد نکردن بهتره!!"

حالا شده قضیه ی ما کارمون افتاده به یه سری ادارات یعنی قراره بیفته ، دارم یه طرح تجاری می نویسم با دوستم در حد بوندس لالیگا همه ی مسئولین یک صدا میگن ما از طرحتون حمایت میکنیم و پشتون هستیم ولی اونایی که قبل ما این راهو رفتن میگن خطرناکه حسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسن  !!!!!

اعتماد کردن خوبه ولی اعتماد نکردن بهتره!!

هم اکنون نیازمند نطرهای سبزتان هستیم 



تاريخ : شنبه پنجم بهمن 1392 | 17:3 | نویسنده : محمود |
امشب یه برنامه جالب به دستم رسید که معادل پارسی واژگان بیگانه را نشان میداد. مثال: 


1-ترافیک= شدآمد        تردد= آمد و شد
تمرین:با این ترافیک تردد مشکل شد

2 -هارد = سخت         پارتیشن= دیوارک

تمرین:هاردم را پارتیشن بندی کردم

3-دانلود=پایین گذاری      دیتا= داده

تمرین: این دیتا را دانلود کن!




تاريخ : یکشنبه پانزدهم دی 1392 | 21:46 | نویسنده : ضیا |
خانه‌ای بود که سه صاحب خانه داشت. صاحب خانه‌های آن مستاجر بودند(!) و نیز دانشجو بودند. بالغ بر یک سوم مساحت خانه را آشپزخانه تشکیل می‌داد که در آن عدس پلو درست می‌کردند. حمام و دستشویی آن در طبقه فوقانی بود و به همین دلیل مورد علاقه ویژه‌ی یکی از صاحب خانه‌ها بود. این خانه علی‌رغم گنجایش کم معمولا پذیرای تعداد زیادی مهمان بود که با هم PES می‌زدند و انیمیشن می‌دیدند و چای می‌نوشیدند. البته معمولا یکی از صاحب خانه‌ها اقدام به شوت کردن لیوان‌ها و قوری می‌کرد و اکثر چای دم شده را فرش و در و دیوار نوش جان می‌نمودند. در این خانه کنجی نیز وجود داشت که به هنگام خواب محبوب و ماوای یکی از مهمانان دائمی بود. حکایت‌ها در باب این کنج و آن مهمان فراوان است که ما تنها به ذکر «کیا... تورو خدا... پاشو دیگه...» بسنده می‌کنیم. این خانه همچنین محل برگزاری چندین جلسه «کواکب» بوده است. این خانه در شب ‌های امتحان به کانون بحث و گفت‌وگو میان سه تن از اعضای فعال بدل می‌شد و شاهد مغالطات فراوانی بود. این خانه قاشق‌های غوطه‌ور در عسل بسیار به خود دیده است. این خانه محلی بود برای گسترش ریاضیات کیانوشی. این خانه...
این خانه یک خانه معمولی نیست!
این خانه به اندازه ده نفر دانشجو داستان دارد.

برچسب‌ها: خاطره

تاريخ : سه شنبه دهم دی 1392 | 0:5 | نویسنده : مهران پبروز |

حتی فکرشم اعصابمو خورد میکنه

فک کن 3 ماه بیشتر بخوای خدمت کنی ، 1 روزشم سخته چی برسه به سه ماه ، دلم برای اونایی که میخوان سال 93 برن سربازی واقعا میسوزه

بابا یک کم رحم کنید به ما جوونا ، مگه خودتون جوون ندارین؟ آقای سردار حد اقل دلت برای پسرای فامیلت بسوزه ، اصلا یه سوال ؟ پسر یه سردار یا امیر سربازی میره؟ اگه میره کجا خدمت میکنه؟ اصلا کسی جرات میکنه به پسر یه سردار یا امیر بگه بالا چشمت ابروه؟



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 | 19:51 | نویسنده : علی |


برچسب‌ها: نوستال رباتیکی

تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 | 0:5 | نویسنده : کیانوش |



فقط میتونم بگم : بقول یه بنده خدایی زبان قاصره ! همین !



تاريخ : شنبه بیست و سوم آذر 1392 | 21:35 | نویسنده : علی |
به نقل از یکی از دوستام:

«« خواب دیدم شدم دستیار دکتر ظریف، تو جلسات 5+1 داشتم متن تفاهمنامه رو نگاه می‌کردم که به گفته دکتر یه وقت نامردی نکرده باشن یه چیزی انگلیسی نوشته باشن بعد ما امضا کنیم! اشتونم بود! بعد موقع کنفرانس خبری یه جا وایساده بودم جان کری جلو یه عالمه خبرنگار، شاکی داشت داد میزد این فلانی کیه برا ما کوری میخونه؟ فامیلیمو میگفت!!! من آخر وایساده بودم! بعد همه با دست اشاره کردن اینه! اینه! »»

کلا اینجوری خواب می بینه دیگه...



تاريخ : دوشنبه هجدهم آذر 1392 | 21:26 | نویسنده : مهران پبروز |

خاطرم هست دوره ای از کلاسهای نجوم شیخ امیر بهره می بردم و عده زیادی از مریدان از محفل شیخ بهره میبردند که از جمله این مریدان می توان به حاج آقا اشاره کرد

یادمان می آید که روزی بنده و حاج در کلاس شیخ کسب فیض میکردیم و  پس از پایان کلاس شیخ و حظ کافی بردن از کلاس قصد خروج از امارت آزمایشگاهها را نمودیم که شیخ گفت در آسانسور امارت ضعیفه ای را استخدام کرده اند که به محض رسیدن به پایین می گوید: "لابی"

حاج خیلی کنجکاو شد که برویم و بشنویم و خلاصه در معیت شیخ امیر و حاج آقا سوار بر مرکب آسانسور شدیم که از بخت بد ضعیفه خوابش برده بود که حاج گفت باید یک بار دیگر برویم بالا و پایین بیاییم شاید ضعیفه بیدار شود خلاصه همان کردیم و تا به پایین رسیدیم ضعیفه گفت:"لابی" که به محض شنیدن آن جمله مریدان شیخ (یعنی من و حاج ) جامه های خود دریده و از امارت آزمایشگاهها دوان دوان به سمت سردر بدویدیم که برادران حراست به ما گیر بدادندی که چرا چنین [جامه های خود بدریدندید؟ که ما به سمت شیخ اشاره بکریدم و آنها نیز به محض دیدن شیخ جامه های خود بدریدندی , نعره زنان و هلهله کنان و سر به بیابان گذاردندی و در افق محو بشدندی.




تاريخ : شنبه شانزدهم آذر 1392 | 20:27 | نویسنده : علی |

آدم وقتی به گذشتش نگاه میکنه بعضی وقتا میمونه  که بعضی کارارو چجوری انجام داده

یادمه زابل که خدمت میکردم پست نگهبانیم 3 به 3 بود

فقط اونایی که تو مرز خدمت کردن میدونن 3 به 3 یعنی چی؟ 3ساعت پست 3 ساعت استراحت ،از سر پست که میومدیم اینقدر خسته بودیم که تا میرسیدیم خوابمون میبرد و اونقدر هوا گرم بود که وقتی بیدار میشدیم خیس عرق بودبم و باز پست و باز پست

بضی وقتا یاد دوران خوش دانشجویی میفتادم یاد شبای امتحان ، تک تکشون یادمه ، بعضی وقتا که با خودم فکر میکنم یاد بعضی از درسا میفتم ، یاد شب امتحاناشدلم میگیره که کجا بودم و الان کجام

خدایا شکرت

خدایا به شکرت بخاطر بعضی نعمتهای خاصت

به نظر من بعضی نعمتها خیلی با ارزشن مثل رفیق خوب

آخدا به خاطر تمام هم رشته ایای باحالم ممنون به خاطر هم خونه ایای دوران دانشجویی ممنون

بچه ها به خاطر خاطره های خوب دوران دانشجویی ازتون مچکرم



تاريخ : چهارشنبه ششم آذر 1392 | 19:52 | نویسنده : علی |
دیشب یه جایی یه جوکی دیدم یاد فقط یاد یک فرد خاص افتادم. دلم واسش خیلی تنگ شده.

جوکه این بود:

یکی داشته اظهار نظر میکرده که : جلال آل احمد که اییییییینقد ازش تعریف میکنن کلاُ یه کتاب خوب داره اونم بوف کوره!!! بهش گفتن بوف کور که واسه صادق هدایته!

طرف میگه : دیگه بدتر!! یه کتاب خوب داره اونم صادق هدایت براش نوشته!!!!!!


برچسب‌ها: چمدونم

تاريخ : سه شنبه پنجم آذر 1392 | 18:35 | نویسنده : سید ابوالفضل محمدی |
  • قالب وبلاگ
  • ریش